ماجرای شهادت ۳ جوان مازنی که سرشان از هم جدا نمی‌شد
ماجرای شهادت ۳ جوان مازنی که سرشان از هم جدا نمی‌شد
در دوران دفاع مقدس سه جوان مازنی با هم به جبهه اعزام، با هم شهید و پیکرشان با هم خاک‌سپاری شدند؛ پدر یکی از این شهدا می‎گوید آن‌ها سه دوست و رفیقی بودند که سر آنها از هم جدا نمی‌شد.
به گزارش خبرنگار گروه سیاسی پایگاه خبری تحلیلی «سفیر هراز» و به نقل از خبرگزاری فارس- مازندران: ۲۸ دی سال ۱۳۶۲ روز پرافتخار و غرورآفرین در بخش چمستان شهرستان نور بود، روزی که در آن این خطه شهیدپرور سه جوان تقدیم ایران عزیز کرد، شهدایی که از دیار چمستان مقابل بعثی ها جانانه جنگیدند، ایستادگی کرده و شهد شهادت نوشیدند.شهیدان سیدجلال تقوی، قربانعلی مسافر و مسلم ملکی که در ولایتمداری، شجاعت و دلیری همتا نداشتند. به سراغ خانواده کم سن ترین شهید این جمع رفتیم و نشانی پدر بسیجی شهید قربانعلی مسافر را گرفتیم؛ شهرستان نور، بخش چمستان و روستای پولادکلا.روستای سرسبز چسبیده به جنگل های انبوه و درهم تنیده که سبز بودن از ورودی آن پیداست، روستایی شهیدپرور که با عبور از آن نام کوچه هایش با تمثال شهدایش مزین است تا راه در ظلمت زمانه گم نشود.به خانه ای دلگشا و جذاب رسیدیم با محیط سرسبز و زیبا، خانه ای که یک دیوار آن پر است از تمثال عکس شهدا، دستِ کم عکس ۸ شهید و دو سردار جان بر کف ذهن ها را درگیر می کند.نگاه مان به پیرمرد باصفایی دوخته شده که بسیار بر گردن منطقه حق دارد، ریش سفید این دیار است و همه مردم به او ارادت خالصانه دارند.

نگهبانی شبانه نوجوان ۱۶ ساله در دل جنگ

حاج لطف الله مسافر؛ پیرمرد ۹۲ سالهِ با معرفتی که پسر ۱۶ ساله‌اش در راه اسلام و وطن در یکی از سخت ترین محورهای جنگی کشور در مریوان شهد شهادت نوشید، می گوید: اصلا حس نمی کنم که فرزندم با شهادت از میان مان رفته است، همیشه او را در لحظه لحظه زندگی ام می بینم و لمس می کنم.این پدر بااخلاصِ شهید در مورد فرزندش ادامه می دهد: خداوند در دار دنیا به من ۷ فرزند هدیه داده، از بین آنها قربانعلی را تقدیم انقلاب کردیم، فرزند شهیدم روز عید قربان سال ۱۳۴۶ در پولادکلا به دنیا آمد و در مدرسه درس خواند، همه فرزندانم همینجا بزرگ شدند، در خانواده ای متدین با کشاورزی و دامداری بزرگشان کردم. فرزند شهیدم در سن کم کشاورز نمونه بود، واقعا کشاورزی را بلد بود، در شالیکاری و برنجکاری کمک حال بزرگی برایم محسوب می شد.۱۶ سال داشت و سن اش هنوز به سربازی قد نمی داد، عضو فعال بسیج محله بود و در شهر چمستان شبانه کشیک می داد، به او گفتم که کم سن هستی و ممکن است کسی تفنگ را از تو بگیرد، بسیار شجاع و نترس بود، همه گفتند که تو جبهه نَرو که اگر به جبهه بِروی تو را می کشند. در جواب گفت: جنگ است دیگر؛ در جنگ حلوا پخش نمی کنند، یا ما آنها را می کشیم و یا آنها ما را شهید می کنند.آن روزها روستا کوچه های تنگ، خاکی و تاریک داشت، فرزند شهیدم با یک زغال افروخته یا فانوس سعی داشت همه نمازهای خود را با طی مسافت خانه تا مسجد، در خانهِ خدا بخواند.

رفیق هستی تا شهادت باش!

در خانه ساده و بی آلایش خود برای مان از شهید و شهادت می گفت. لیوان آب را به دست گرفت، آبی نوشید، گلویی تازه کرد و گفت: قربانعلی دوره آموزشی سخت و طاقت فرسای ۴۵ روزه را در پادگان آموزشی منجل گذراند، بعد بازگشت تمام دست و پایش زخم بود. از ابتدای فعالیت در بسیج به همراه شهیدان سید جلال تقوی از روستای بنفشه ده و مسلم ملکی از روستای جلیکان سه دوست و رفیقی بودند که سر آنها از هم جدا نمی شد و در بین این سه شهید تنها شهید ملکی متأهل بود و شهیدان قربانعلی و سیدجلال مجرد بودند. هر سه در یک روز اعزام شدند، در یک روز به شهادت رسیده و در یک روز تشییع و خاکسپاری شدند، رفقای ناب بودند که با هم قرارهایی داشتند که از قرارشان فقط خدا می داند و خودشان. پسر بزرگترم حاج فضل الله مسافر سال ۱۳۶۲ مشغول انجام خدمت سربازی بود و به شهید قربانعلی گفتم برادرت در حال خدمت است و تو حداقل صبر کن او خدمت اش تمام شود بعد به جبهه برو، جواب بسیار سنگین به من داد و گفت برادرم درحال انجام وظیفه سربازی است و اگر لازم باشد و امام(ره) فرمان دهد ما هر دو با هم باید به جبهه برویم، پشتیبان ولایت فقیه بود و دغدغه امام(ره) داشت. آن زمان بعد از برداشت شالی برنج، کشاورزان ساقه های آن را می تراشیدند و با گذاشتن بر روی پشت بام منزل خشک می کردند، روز بعد برداشت شالی با رفتن به زمین کشاورزی دیدم که تمام ساقه های زمین کشاورزی تراشیده است، تعجب کردم و پرسیدم که چه کسی ساقه ها را از ته تراشید درحالی که خودمان به آن برای فصل سرما نیاز داشتیم؟ با پرس و جو شهید قربانعلی گفت: ساقه های برنج را من تراشیدم که از زمان اعزام به جبهه عقب نیافتم و مانعی نشود تا رضایت شما را جلب کنم.

شناسنامه‌ای که قربانعلی را به آرزویش رساند

مادر شهید مرحوم حاجیه خانم ساره ولی زاده موقع اعزام به من گفت من شناسنامه اش را نمی دهم، به او گفتم چه شناسنامه را بدهیم و چه ندهیم قربانعلی به جبهه می رود البته با گرفتن شناسنامه برای اعزام انگار تمام زمین و زمان را به او بخشیدیم و تا توانست از ما تشکر کرد. سه رفیق با هم پس از دوره آموزشی به منطقه مریوان، تپه پیروزی محور جانوران، طینال که از محورهای بسیار سنگین و سخت جنگی بود اعزام شدند. در بار اول اعزام به جبهه پس از ۴۸ روز هر سه در ۲۸ دی سال ۱۳۶۲ به شهادت رسیدند و پس از شهادت هر سه شهید با هم در شهرستان نور باشکوه تشییع شدند.پدر شهید مسافر از زخم زبان ها پس از شهادت فرزندش گفته و فقط از خدا برای خود، خانواده اش و همه والدین شهدا صبر می خواست.این مرد با اخلاص در مورد خبر شهادت شهید قربانعلی مسافر، گفت: مشغول کار کشاورزی بودم، درب خانه به صدا درآمد و رئیس بنیاد شهید نور و تعدادی از پاسداران وارد حیاط شدند، تا آنها را دیدم متوجه قضیه شدم، خبر شهادت را رئیس بنیاد شهید نور برای ما آورد و پس از انتقال پیکر شهدا به مازندران به همراه مادر شهید، پسرم رشیدم را دیدم که مورد اصابت گلوله مستقیم دشمنان قرار گرفت. پدر شهید مسافر کمی مکث کرد و بغض راه گلویش را بست، پس از لحظاتی افزود: در سن کمِ ۱۶ سالگی شهیدم چنان روشنفکری و بصیرتی داشت که برای خود وصیتنامه نوشت و وصیت کرده که بزرگ کردن بچه بسیار سخت است و اگر نتوانستم کمک حال تان باشم مرا حلال کنید، پیکرم را در کنار مزار سردار شهید رمضان عبدی دفن کنید.
حاج لطف الله با لهجه شیرین تبری گفت: پس از خبر شهادت فرزندم، مادرش بسیار ناراحتی و گریه می کرد، کسی که ۱۶ سال با هزار بدبختی و نداری فرزندی بزرگ کرد و منتظر ثمردهی آن بود ولی با خبر شهادت فرزندش تمام امان او را بریده بود، به حاجیه خانم گفتم که به جای گریه و زاری بلند شو وضو بگیر و دو رکعت نماز شکر به جای آور. شهادت باعث افتخار و آبرومندی است و باید مقابل دشمنان استوار و مقاوم باشیم.

نماز شُکر پس از شهادت پسر

عزت الله نیک بیان از بستگان شهید قربانعلی مسافر که چهار سال از پسردایی شهیدش بزرگتر است، از لحظات سخت و سنگین رساندن خبر شهادت به خانواده شهید صحبت به بیان می آورد و می گوید: آن زمان پاسدار سپاه ناحیه نور بودم، معمولا در ابتدای دهه ۶۰ پس از شهادت شهدا در مناطق جنگی، سخت ترین و بزرگترین کار دادن خبر شهادت فرزندشان به خانواده ها بود، برخی خانواده ها ابتدا نمی توانستند از دست دادن فرزند خود را هضم کنند و گاهی اوقات برخوردهایی داشتند.به همراه تعدادی از پاسداران برای خبر شهادت پسر دایی ام به روستای پولادکلا رفتیم، تمام تن و بدنم می لرزید و واقعا نمی توانستم حرفی به لب بیاورم ولی پدر شهید تا ما را دید با هوش و بصیرت بالایش همه چیز را فهمید و دیگر چیزی قابل گفتن نبود. به خاطر دارم پدر شهید مسافر داخل حیات رفت، کنار حوض وضو گرفت و برای شهادت فرزندش نماز شکر به جای آورد.به گزارش فارس، امروز ۲۸ دی ۱۴۰۴ است، همزمان با چهل و دومین سالگرد شهادت سه رفیقِ شهید خطه چمستان. بهتر از امروز بیشتر مرور کنیم که همه وجودمان را مدیون خون پاک شهدا هستیم، شهدایی که در سن کم نوجوانی و جوانی آرزوی های بزرگی در دل داشتند ولی راه شهادت و معامله با خدا را برگزیدند.شهدایی که خودشان راه شان را انتخاب کردند، سعادتمند شدند و رفتند تا ما مستحکم بمانیم و ماندگار شویم.

#شهادت #شهید #جنگ_تحمیلی