پایان توهم نجات از مذاکره با آمریکا
پایان توهم نجات از مذاکره با آمریکا
عدم‌توافق در دور اول مذاکرات، ایران و آمریکا؛ ثابت کرد که گره اصلی نه در فن مذاکره، که در «اصل قدرت ایران» است؛ این تجربه، گفتمان مقاومت را از شعار به یک راهبرد عقلانی تبدیل کرد.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «سفیر هراز» و به نقل از «بلاغ»؛ بهنام فلاح فعال دانشجویی|  اگر به ماجرا دور اول مذاکرات ایران و آمریکا صرفاً در سطح «یک دور مذاکره که به توافق نرسید» نگاه کنیم، عملاً منطق قدیمی بازی را پذیرفته‌ایم؛ یعنی این‌که ایران و آمریکا سرِ «یک پرونده مشخص» چانه زدند و فعلاً به نتیجه نرسیدند. اما اگر با عینک راهبردی نگاه کنیم، این عدم توافق بیش از آن‌که شکست یک نشست دیپلماتیک باشد، پایان یک «توهم تاریخی» در میان طرفداران مطلق دیپلماسی است؛ توهمی که می‌گفت: «اگر فقط بنشینیم و درست مذاکره کنیم، آمریکا نهایتاً منصف خواهد شد و به یک نقطه برد–برد رضایت می‌دهد.»

نکته مهم این‌جاست که مجوز مذاکره، در منطق جمهوری اسلامی خودش یک راهبرد قوی بود، و هرگز از آن بعنوان یک عقب‌نشینی از مواضع دفاعی در میدان جنگ نمی توان نام برد. رهبر انقلاب عملاً با باز کردن میدان مذاکره با آمریکا، یک اتمام‌حجت داخلی انجام داد؛ جریان سیاسی‌ که همه‌چیز را به «مذاکره با آمریکا» گره زده بود، دیگر نمی‌توانند پشت این ابهام پنهان شود که «اگر می‌گذاشتند مذاکره کنیم، همه‌چیز حل می‌شد». وقتی این مسیر با چراغ سبز کامل طی می‌شود و باز هم به بن‌بست ماهوی می‌رسد، از این به بعد اصرار بر همان نسخه، از سطح «اختلاف‌نظر سیاسی» عبور کرده و به یک «خطای تحلیلی ثابت‌شده» تبدیل می‌شود؛ یعنی دیگر بحث سلیقه نیست، بحث نادیده گرفتن تجربه عینی است.

در طرف مقابل، رفتار آمریکا نیز کاملاً الگوی تکرارشونده‌ای را تأیید کرد؛ گرفتن امتیازات حداکثری، بدون تناسب منطقی، در ازای دادن تعهداتِ حداقلی و وعده‌های توخالی؛ سپس تغییر زمین بازی با طرح یک بهانه جدید و شانه خالی کردن از تعهدات قبلی. برجام نمونه کلاسیک همین الگوست: محدودیت‌های عمیق و قابل راستی‌آزمایی برای ایران، در مقابل وعده‌هایی که با یک تغییر دولت و یک امضا زیر پا گذاشته شد. این‌جا روشن می‌شود که مسئله، «هسته‌ای» یا «فلان قطعنامه حقوق بشری» نیست؛ مسئله «خودِ قدرت استراتژیکی ایران» است؛ اگر امروز در حوزه هسته‌ای عقب‌نشینی شود، فردا نوبت برنامه موشکی است، پس‌فردا نقش منطقه‌ای، بعد حاکمیت بر تنگه هرمز و در نهایت نوبت به تغییر در ساختار سیاسی ایران می رسد. در چنین چارچوبی، مفهوم «شیطان بزرگ» از یک شعار احساسی دهه شصتی، به یک گزاره تجربی و مستند تبدیل می‌شود.

اثر این عدم توافق با آمریکایی ها، در داخل از همه عمیق‌تر است. جامعه سال‌ها در دوگانه «مقاومت یا مذاکره» جدال ذهنی داشت؛ عده‌ای می‌گفتند هزینه مقاومت بالاست و باید با آمریکا به هر قیمت توافق کرد، عده‌ای دیگر می‌گفتند آمریکا اساساً طرف قابل اعتماد نیست. تجربه تازه، کفه ترازو را به‌شدت به نفع گفتمان مقاومت سنگین کرد، چون حالا مدافعان مقاومت، یک «نمونه عینی تازه» در دست دارند تا به طرفداران راه‌حل آمریکامحور بگویند؛ این نسخه دوباره امتحان شد، با حداکثر تسهیل داخلی و حداکثر ابتکار دیپلماتیک، اما باز هم به گره ساختاری خورد، نه به مشکل فنّی مذاکره‌کننده. این یعنی سرمایه اجتماعی مقاومت از سطح «احساسات انقلابی» ارتقا پیدا می‌کند و در ذهن بخش بزرگ‌تری از جامعه، به یک «گزینه عقلانی و آزموده‌شده» تبدیل می‌شود.

پس آن‌چه شکست خورد، یک تیم مذاکره‌کننده یا یک دور گفت‌وگو نبود؛ «تفکر نجات از طریق مذاکره با آمریکا» بود که فرو ریخت. برای نخستین‌بار، در مقیاس ملی و عینی، این پیام جا افتاد که مذاکره فقط «ابزار» است و «راه‌حلِ مقدس و مطلق» برای حل همه مشکلات اساسی کشور نخواهد بود. وقتی طرف مقابل، مسئله را در سطح «اصل قدرت و هویت استقلال‌طلب» تعریف کرده، هر ابزاری از جمله مذاکره فقط تا جایی کارآمد است که در خدمت تقویت قدرت ملی و مقاوم‌سازی کشور باشد. این جابه‌جایی ذهنی، اگر تداوم  پیدا کند، می‌تواند معادلات سیاست داخلی، هم‌پیمانی‌های منطقه‌ای و حتی طراحی الگوی توسعه اقتصادی را در ایران، بر مبنای «اتکا به قدرت‌سازی درونی و مقاومت فعال» بازتنظیم کند و رویای آشتی نجات‌بخش با واشنگتن را تغییر دهد‌.