به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «سفیر هراز» و به نقل از «بلاغ»؛ بهناز مقدس فعال اجتماعی| به یاد کودکان شهدای میناب… کودکانی که دفترهایشان میتوانست پر از تمرینهای ساده، نقاشیهای کودکانه و آرزوهای رنگی باشد، اما اکنون روایتگر رنجی عمیق شده است.
دفترهایی که به جای واژههای زندگی، نشانههایی از فقدان را در خود جای دادهاند. کیفهایی که باید بر شانههای کوچکشان سنگینی میکرد، امروز خاکی و خاموش، گواه مسیری ناتمام است.
این تصاویر، تنها یک خاطره نیستند؛ بخشی از واقعیتی هستند که دل هر انسانی را به درد میآورند. وقتی به این نشانهها نگاه میکنیم، آنچه بیش از هر چیز خودنمایی میکند، ناتمام ماندن یک زندگی است؛ زندگیای که هنوز در آغاز راه بود.
شبها که فرا میرسد، دلتنگی مادران شکل دیگری به خود میگیرد… سکوت خانهها سنگینتر میشود و جای خالی صداهایی که روزی در آن جریان داشت، بیش از همیشه احساس میشود. مادرانی که لالاییهایشان نیمهتمام مانده و آغوششان، هنوز در انتظار بازگشت گرمایی است که دیگر بازنمیگردد.
در دل شب، آنجا که هیچکس شاهد نیست، اشکها آرام و بیصدا جاری میشوند و نامهایی تکرار میشوند که زمانی پاسخ داشتند.
من خود مادرم…
و به خوبی میدانم که پیوند میان مادر و فرزند، فراتر از هر توصیفی است. این پیوند، نه صرفاً یک رابطه، بلکه امتدادی از جان است. هر تپش دل مادر، با نفسهای فرزند معنا میگیرد و هر لبخند او، انعکاسی از آرامش فرزندش است. از همین روست که فقدان، برای یک مادر، تنها یک غم نیست؛ زخمی است که با هیچ واژهای التیام نمییابد.
تصاویر معصومانه این کودکان، آن نگاههای پاک و بیپیرایه، امروز به یادگارهایی تبدیل شدهاند که هر بینندهای را به تأمل وامیدارند. لبخندهایی که در قاب عکسها جاودانه شدهاند، اکنون حامل پیامی عمیقاند؛ پیامی از معصومیتی که در میانه خشونت از دست رفت، و از حقیقتی که نمیتوان به سادگی از کنار آن گذشت.
در این میان، آنچه بیش از همه دل را میفشارد، شبهای بیقراری است…
شبهایی که برای مادران، پایان ندارند. وقتی سکوت، جای خندهها را میگیرد و تاریکی، خاطرات را پررنگتر میکند، این پرسش در دل شکل میگیرد: چه کسی میتواند این بیقراری را آرام کند؟ چه چیزی میتواند جای خالی آن صدای کوچک را پر کند که با سادگی، مادر را صدا میزد؟
این اندوه، تنها اندوه یک خانواده یا یک شهر نیست؛ اندوهی انسانی است که مرز نمیشناسد. یاد این کودکان، یادآور مسئولیتی است که بر دوش همه ماست؛ مسئولیت حفظ انسانیت، پاسداشت زندگی و تلاش برای جهانی که در آن، هیچ مادری داغ فرزند نبیند و هیچ کودکی، قربانی خشونت نشود.
شاید نتوان این درد را جبران کرد، شاید نتوان زمان را به عقب بازگرداند، اما میتوان یادشان را زنده نگه داشت؛ میتوان از رنجی که بر جای مانده، پلی ساخت به سوی آگاهی، همدلی و توجه بیشتر به ارزش جان انسانها.
دلم برای کودکانمان تنگ شده است…
و این دلتنگی، تنها یک احساس گذرا نیست؛ صدایی است از درون، که ما را به یاد میآورد هنوز باید برای مهربانی، برای آرامش، و برای آیندهای امنتر تلاش کنیم.
و در نهایت، این پرسش همچنان باقی است؛ در این شبهای بلندِ بیقراری، قرارِ دل مادران کجاست؟















































