بفرمایید قصه؛

روياى شيرين توپولك

تاریخ انتشار : پنجشنبه - ۱۸ / اردیبهشت / ۱۳۹۹
Share/Save/Bookmark
توپولك آخرين بازمانده ى يك درخت به بود.اون خيلى غمگين بودو به اين موضوع فكر مى كردكه چرا باغبون مهربون موقع چيدن ميوه ها اونو فراموش كرده. در همين حال باد نسبتا تندى شروع به وزيدن كرد و رشته ى افكارش رو پاره كرد. تا به خودش بياد از شاخه كنده شد وقل قل كنان افتاد توى سبد سيب ها.
روياى شيرين توپولك
 

به گزارش سفیر هراز،

توپولك آخرين بازمانده ى يك درخت به بود.اون خيلى غمگين بودو به اين موضوع فكر مى كردكه چرا باغبون مهربون موقع چيدن ميوه ها اونو فراموش كرده. در همين حال باد نسبتا تندى شروع به وزيدن كرد و رشته ى افكارش رو پاره كرد. تا به خودش بياد از شاخه كنده شد وقل قل كنان افتاد توى سبد سيب ها.

بين سيب ها همهمه اى برپاشده بود. هركدومشون در مورد مهمان تازه وارد اظهار نظر مى كردندردند

سيب گل گلى گفت: اين ديگه كيه يهو پيداش شد.

آقاى سيبى گفت: چه ريختى هم داره اه اه اصلا هم زيبا نيست.

سيبك گفت: چقدر هم روى بدنش لك و چاله چوله داره!

توپولك كه بين اين همه اظهار نظر گيج شده بود، يهو چشمش به سيب كوچولو افتاد كه خيره خيره بهش نگاه مى كرد و لبخند مى زد.

توپولك خيلى احساس غريبى مى كرد اما لبخند سيب كوچولو اميدوارش كرده بود. اين طورى شد كه دوستى توپولك و سيب كوچولو آغازشد. سيب كوچولو با مهربونيش به توپولك فهموند كه اذيت هاى ديگران نبايد براش مهم باشه.

اما راستش ته ته دلش  هنوز خجالت مى كشيد و يك عالمه چرا توى ذهنش بود كه جوابى براشون پيدا نكرده بود.

چرا باغبون اون رو نديد؟

چرا با سيب هاى درون جعبه فرق داشت؟

چرا مثل بقيه پوست صاف ودرخشنده اى نداشت؟

چرا سيب ها دوسش نداشتند؟

چرا بيشتر اوقات تنها بود؟

اما باهمه ى اين ها دوستى با سيب كوچولو بهش انرژى مى داد و سعى مى كرد اجازه نده كه غم توى دلش مثل كرم لونه درست كنه.

يك روز صبح مردى اومد ،سبد ميوه هارو از باغبون گرفت و همراه بقيه ى سبدها پشت وانت گذاشت و به راه افتاد. سيب هاى داخل سبد اولش كمى ترسيدند اما خيلى زود از ماشين سوارى خوششون اومد و كلى كيف كردند.توپولك و سيب كوچولو هم از تجربه ى جديد ماشين سوارى و تماشاى منظره هاى اطراف بسيار لذت بردند.

بعد از چند ساعت و گذشتن از كوه و جنگل به شهر رسيدند. جايى كه بامحل زندگى اون ها خيلى فرق داشت.تا حالا اين همه مغازه،ماشين وآدم رو يك جا نديده بودند.بالاخره آقاى راننده جلوى يك ميوه فروشى بزرگ ايستاد و همه ى سبد هارو به مغازه برد.

سيب ها همگى در قسمت مشخصى مرتب چيده شدند.اما آقاى فروشنده توپولك رو از اون ها جدا كرد و درقسمت ديگه اى گذاشت.

توپولك از اين كه از سيب كوچولو جدا شد ناراحت بود .به دور وبرش نگاه كرداطرافيانش همگى مثل خودش بودند. تپل، با پوستى پراز چاله چوله.  اما توپولك هرگز باهاشون حرف نزد،و مدام به چراهاى توى ذهنش فكر مى كرد. حتى اينبار چراهاى ذهنش بيشتر وبيشتر هم شدند.

چرا از سيب كوچولو جداشدم؟

چرا بايد همش تنها باشم؟

چرا مثل بقيه پوست زيبايى ندارم؟

كم كم نااميد شد و به اين نتيجه رسيد كه آقاى فروشنده ميوه هاى به درد نخور رو جداكرده و در اين قسمت گذاشته و سرنوشتى جز آشغال دونى در انتظارش نيست.

روزها مى گذشت و توپولك با چشمانى اشك آلود غصه مى خورد. اون قدر كه اصلا نفهميد كى سيب كوچولو از اونجا رفت.

دلش مى خواست آدما يه نگاهى بهش بندازن و اونو از آقاى فروشنده بخرند. اما اين فقط يك رويا بود. هيچ كس به توپولك واطرافيانش نگاهى نمى انداخت.

شب ها بااين رويا مى خوابيد كه يك نفر اونو خريده و داره از خوردنش لذت مى بره و توپولك ويتامين ميشه و ميره تو بدنش.اما افسوس كابوس سطل آشغال و پوسيدن راحتش نمى گذاشت.

روز ها گذشت و توپولك سعى كرد بااين كابوس مبارزه كنه و به روياى زيباى ذهنش فكر كنه. توپولك هر روز تصور مى كرد كه تو يك خونه بين يك خانواده ى صميمى، در ظرفى زيبا نشسته و سهم يك بچه ى خوب وبانمك شده، بچه داره توپولك رو مى خوره و باشادى ازخداى مهربون به خاطر نعمت هاش تشكر مى كنه.

توپولك اونقدر اون روزها غرق اين رويا بود كه اصلا متوجه نشد كى وچه جورى باچندتا از بغل دستى هاش داخل يك نايلون در دست يك آقاى مهربون در حال تاب خوردنه.

اون قدرخوشحال بود كه در پوست خودش نمى گنجيد. توپولك بالاخره داشت به آرزوش مى رسيد. همه ى روياهايى كه تصور كرده بود اتفاق افتاده بود همه ى اون ها!

يك خانواده ى مهربون! يك خانم و آقا كه يك پسر خوب ودوست داشتنى اى داشتند

اين باورنكردنى بود ولى توپولك شسته و رفته و مرتب باچند ميوه ى ديگه داخل يك ظرف روى ميز قرار گرفتند.

ازبين صحبت هاى  اعضاى خانواده فهميد كه اسمش سيب نيست و سيب ها با به ها از نظر شكل و ظاهر متفاوت هستند.

توپولك خوشحال بود و با شوق به حرف هاى مادر در مورد فوايد ميوه ى به گوش مى كرد كه مى گفت: پسرم به يكى از ميوه هاى مفيد خداست. و توپولك رو داخل يك پيش دستى زيبايى با حاشيه ى گلدارگذاشت وبه دست بهنيا داد.

مائده حسن نژاد

 


 

 

کد مطلب: MTY3NDQ0
 

 
کیمیا سامانه